یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

یسنا ، نفس مامان و بابا

یه روز شاد با امیرحسین جان

عزیزترینم:یسناگلی امروز اومدیم خونه مامانی جون و یهویی تصمیم گرفتیم با خاله جون و امیرحسین و مامانی جون و عزیز جونی بریم یه دور بزنیم و رفتیم مترو و اونجا رفتیم شهربازی خیلی بهتون خوش گذشت و حسابی بازی و شادی کردین و خوشحال بودید که سوار مترو شدید فداتون بشم منتظر مترویید اینم از عکسای بازی و شادیتون فداتون بشم انشالله همیشه سالم و شاد باشید...
24 مرداد 1396

یع بعدظهر خوب

عشق مامان:یسنا جونی این روزا کارت شده بدو بدو و قایموشک و بپربپر روی تخته مامان بابا ، هر چی هم که میگیم بهت خطرناکه ،گوشت بدهکار نیست،دیشب کلی بپر بپر کردی و بابایی بهت گفت نپر یسنایی،تو بهش گفتی یادت بود رفتیم شهربازی بپر بپر کردم ،الانم دلم تنگ شده واسه بپر بپر ،من و بابایی هم تصمیم گرفتیم امروز بعدظهر بیاریمت امیر پارس تا حسابی بازی کنی یا به قول خودت این قدر بازی کردی ،این قدر شادی کردی اینم از عکسای قشنگ بهترین دخمل دنیا یه بعدظهر خوب...
18 مرداد 1396

جشن تولد دوسالگی پرنسس یسنا

عزیز دل مادر:  یسنای من تولدت هزاران هزار بار مبارک همه وجودم دختر قشنگ جشن تولد دومت یا به عبارتی اصلیت رو شب جمعه خونه ی خودمون گرفتیم اون با تم پرنسس frozen. جشن ساده و کوچولو اما دوست داشتنی بود و شما امسال حسابی خوشحال یودی وشادی میکردی و میرقصیدی و همش میخوندی ببلد ،ببلد مبارک.................... مهمونای عزیزمون مامانی جون ودایی جونی و عزیزجون و خاله جونی و عمو وحید و امیرحسین جونیم بود ، که با اومدنشون خیلی خوشحالمون کردننننن .   یسنا جان عکسای قشنگت رو در ادامه مطلب برات میزارم نفسم   یه دنیای بوس برای مهربون ترین دختر دنیااااااااااااااااااااا   دی ...
5 مهر 1395

دوسالگیت مبارک دخترم

یسنای من: همه ی وجودم، دخترک شیرین زبانم، عزیز دل مادر ،همه ی وجودم، اروم جونم،دلیل نفس کشیدنم تولدت مبارک، هزاران هزاران بار زمینی شدنت مبارک فرشته زندگیم. به راستی که خدای مهربون تو فرشته کوچولوی نازنین رو برای من فرستاد تا بفهمم روی زمین هم میشه تو بهشت بود وقتی همدمت یه دختر پاک و مهربون و تاز و پر احساس باشه نفس مامان بیا باهم از اولش مرور کنیم از همون روزی که به این دنیا اومدی و قدمهای کوچولوت رو روی چشمای من گذاشتی ،از همون روزا برات بگم که اون قدر کوچولو بودی که جرات نداشتم بشورمت، از همون روزا که با عشق بهت شیر میدادم، از همون روزا که تا صبح راه میبردمت، رو پام میزاشتمت و حتی وقتایی که خواب بودی تند تند ...
15 شهريور 1395

سفرنامه شمال2 و روز دختر

دخترنازنینم : یسنا جونی ما چهارشنبه صبح ساعت 5 راه افتادیم به سمت شمال اونم به طور دستجمعی با خونواده مامان. همسفرای عزیزمون مامانی جون(دایی جونی کار داشت نتونست بیاد و جاش حسابی خالی بود)، عزیز جون، دایی فرشاد،دایی فرهادینا و خاله اینا بودند که حسابی بهمون خوش گذشت و کیف کردیم. خوشگل مامان همون جور که برات گفتم ما چهارشنبه صبح راه افنادیم و جمعه غروب هم برگشتم ، مسافرت کوتاهی بود ولی حسابی با امیرحسین اب بازی کری و بهت خوش گذشت ماجرای سفرمون رو در ادامه مطلب برات کامل توضیح میدم عشقممممممممم فدای عکست بشم خوشگل مامان صبح نماز صبح رو خوندیم وراه افتادیم ، بابابایی سعی کردیم سروصدا نکنیم تا شما بیدار ن...
22 مرداد 1395

اولین زیارت شاه عبدلعظیم حسنی دخترم

دختر نازنینم : یسنا  گلی عزیزم شبه جمعه خیلی یهویی تصمیم گرفتیم بریم شاه عبدلعظیم،بعدش به مامانی جونی زنگ زدیم و اونا هم باهاموناومدن . زیارت خیلی خوبی بود،شمابا بابا و دایی جون رفت زیارت و بعدشم کلی اب بازی کردیو حسابی بهت خوش گذشت و بعدشم رفتیم یه کباب خوشمزه خریدیم و خوردیم وبرای  شما هم یه دستبند خوشگلو یه دمپایی  خریدیم . کلی از دستبندت خوشت اومدبودهمش ازما میپرسیدیقشنگه!!!!!! قربونت برم که با همین چیزای کوچیک حسابی خوشحال میشی راستی زیارتت قبول خانوم  نوش جونت مادر   شما ودایی جون که حسابی دوست داره و با دل...
5 مرداد 1395

سفره یه روزه شمال۱

شیرینی زندگیم: یسنا ی نازم عزیزکم ازاونجایی که شما عاشق اب و اب بازی هستی ,ما تصمیم گرفتیم یه روزه بریم شمال و بیایم یعنی پنج شنبه ظهر رفتیم ،جمعه ظهربرگشتیم همش به واکنش شمابه دریا فکر میکردم وقتی دریا رودیدی اولش تعجب کردی ولی بعدش حسابی اب بازی کردی. رفتیم برات یه جوجه بادی و یه سطل بازی گرفیم تا حسابی بهت خوشبگذره، کلی با سطلن بازیکردی و ما هم تصمیم گرفتیم تو اولین فرصت یه چند روزی بیایم شمال تا شما حسابی حال کنی حالا عکسای نازت رو توی ادامه مطلب ببین عشقممممم وقتی راه افتادیم موقع خواب بعدظهر شما بود و شما هم یه چرت کوچولو زدی اولین بار که رفتی دریا(بابایی جون دستت گرفت و بردت تا بهت ماهی نشون بده ) فدات...
1 مرداد 1395

بازی های یسنایی

نازگل زندگیم: یسنا بانو امروز برات میخوام یه کمی از بازی کردنت بگم. بهم گفتی آم ام یعنی اسکوترم رو بده منم بهت دادم و بعد اسباب بازی هات رو اوردی و ریختی و شروع کردی به بازی کردن ، من دفتم تو اشپزخونه و اومدم دیدم اسکوترت رو از جعبه درآوردی و خودت رفتی تو جعبه ،حالا تند تند بهم میگی مامانی اس اس ، یعنی مامان ازم عکس بنداز منم گفتم چشم و این عکسای خوشگل رو ازت انداختم فقط فقط میتونم برای داشتنت خدای بزرگ رو شکر کردم خدایا هزاران هزار بار شکر ...
25 تير 1395